تبلیغات
قیمت مسکن و ملک در تهران,خرید آپارتمان در تهران,قیمت مسکن و ملک در تهران - داستان : یک داستان ترسناک!!!

داستان : یک داستان ترسناک!!!

یکشنبه 24 خرداد 1394 11:10 ب.ظ   نویسنده : shahla akbari      


داستان ترسناک جاده شمالیکی از دوستانم تعریف می کرد که یک شبی که داشت از روستای پدرش به شهر بر می گشته توی جاده شمال نزدیکای اردبیل که می رسه تصمیم میگیره از جاده قدیمی که با زیباتر بوده بیاد به همین خاطر مجبور بوده ک از وسط جنگل بگذره!این داستان ترسناک رو دوستم اینطوری میگه  : من کودن حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی 20 کیلومتر از جاده دور شده بودم که یکدفعه ماشینم خاموش شد و هرکاری هم کردم روشن نشد که نشد.بین جنگل، داشت شب می شد، نم نم بارون هم شروع شده بود. اومدم بیرون یکمی با موتور ماشین سر و کله زدم دیدم نه بلدم نه چیزی دیده میشه که بتونم درستش کنم!!!(داستان ترسناک)

داستان ترسناک جاده شمال

داستان ترسناک،داستان های ترسناک

یکی از دوستانم تعریف می کرد که یک شبی که داشت از روستای پدرش به شهر بر می گشته توی جاده شمال نزدیکای اردبیل که می رسه تصمیم میگیره از جاده قدیمی که با زیباتر بوده بیاد به همین خاطر مجبور بوده ک از وسط جنگل بگذره!
این داستان ترسناک رو دوستم اینطوری میگه  : من کودن حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی 20 کیلومتر از جاده دور شده بودم که یکدفعه ماشینم خاموش شد و هرکاری هم کردم روشن نشد که نشد.
بین جنگل، داشت شب می شد، نم نم بارون هم شروع شده بود. اومدم بیرون یکمی با موتور ماشین سر و کله زدم دیدم نه بلدم نه چیزی دیده میشه که بتونم درستش کنم!!!(داستان ترسناک)
حرکت کردم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو طی کردم. ناجور داشت بارون میومد. با یک صدایی پشت سرم رو نگاه کدم، دیدم یک ماشین خیلی آهسته وبی صدا کنار دستم وایساد. منم اصلا واینستادم و فورا پریدم تو ماشین! اونقدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشین رو نگاه کنم هم نبودم.
وقتی روی صندلی عقب نشستم، سرم رو که آوردم بالا برای این که از راننده تشکر کنم ولی هیچ چیز و هیچ کسی پشت فرمون و صندلی جلو ماشین نبود که نبود که نیست!!! کم کم داشتم به خودم می اومدم که ماشین ناگهان همون جوری بی سر و صدا راه افتاد هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یک نور رعد و برق دیدم یهک پیچ جلو راهمون پیدا شد! همه بدنم سرد سرد بود از ترس و سرما!!!(داستان ترسناک)
حتی توانای این رو نداشتم که داد بزنم و ماشین هم همونجوری داشت می رفت وسط دره که تو ثانیه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم قشنگ اشهد رو گفته بودم!!! تو لحظه های آخر، یک دست از بیرون پنجره، اومد تو ماشین و فرمون رو پیچوند به سمت جاده من که هیچی متوجه نمیشدم کلا داستانی بود عجیب و ترسناک !!!
اما هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه حرکت می کرد ، همون دست میومد و فرمون رو به سمت جاده هدایت می کرد. از دور یک نوری رو دیدم و حتی یک لحظه هم فکر نکردم !!! در ماشین رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون !!! اونقدر تند تند می دویدم که داشتم  نفس نفس می زدم!!!(داستان ترسناک)
رسیدم به روستا و رفتم توی یک قهوه خونه و ولو شدم رو صندلی. پس از اینکه به هوش اومدم جریان رو برای دیگران تعریف کردم. وقتی داستان ترسناکم تموم شد، تا چند ثانیه همگی ساکت بودند ناگهان در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس خیس وارد شدن.
یکی از اون ها به دوستش گفت: مجید! مجید! ببین این همون یارویی هست که وقتی ما داشتیم ماشین رو هلش می دادیم پرید سوار ماشین شد!!!


آخرین ویرایش: یکشنبه 24 خرداد 1394 11:11 ب.ظ
دیدگاه ها ()
یکشنبه 26 شهریور 1396 02:58 ق.ظ
Greetings, I do think your site could possibly be having web
browser compatibility problems. Whenever I take a look at your web site
in Safari, it looks fine but when opening in IE, it's got
some overlapping issues. I just wanted to give you a quick heads up!
Besides that, great website!
جمعه 13 مرداد 1396 06:56 ب.ظ
You should be a part of a contest for one of the
finest websites on the net. I will highly recommend this web site!
سه شنبه 22 فروردین 1396 06:23 ب.ظ
hello there and thank you for your information – I've certainly picked up something
new from right here. I did however expertise a few technical issues using this website, since I experienced to reload the web site many times previous to I could get it to load
correctly. I had been wondering if your hosting is OK?
Not that I am complaining, but sluggish loading instances times will sometimes affect your placement in google and could damage
your high-quality score if ads and marketing with Adwords.
Well I am adding this RSS to my email and could look
out for a lot more of your respective interesting content.
Make sure you update this again soon.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ


نویسندگان

  • shahla akbari(32)